رها کوچولوی دوست داشتنی
دختر پاییزی من

                   



[موضوع : ]
[ شنبه 29 تير 1392 ] [ 2:49 ] [ مهسا ]

سلام دختر عزیزم...دیروز 19 ماهگیتو تموم کردی و وارد 20 ماهگی شدی.مبارکه عسلم.اینروزا تو حرف زدن خیلی پیشرفت کردی.از همه مهمتر اینکه با کلمات جمله میسازی...دیروز اولین جمله رو گفتی.داشتیم میرفتیم خونه مامان جون که نشستی رو مبلت و گفتی مامان...منم گفتم جانم...گفتی جدح دردره....(بریم دردر) قربون حرف زدنت بشم من.کلمات تازه که میگی اینا هستن... 

آش (باز کن)

اوتو(بشین)

ور( بده )

جل ( بیا )

ناژ( ناز )

فکر کنم تا ماه دیگه کامل همه چی رو بتونی بگی چون هر چی میگم تکرار میکنی.اسم همه رو میگی.و دیگه داری جمله میسازی.آفرین به دختر باهوش خودم.مثل همیشه همه چی میخوری.خوش خوراکی.ولی شیر رو زیاد میخوری بازم.روزی هزار بار صدام میکنی.واسه هر کاری که داری...قشنگ میگی مامان؟ ناز کردن رو یاد گرفتی ...ناز میکنی و میگی ناژ!

وقتی میخوای به چیزی که من نمیزارم دست بزنی اول نازم میکنی میگی ناژ و بعد کارتو میکنی....منم که از ناز کردن تو مست میشم دیگه نمیتونم بهت چیزی بگم.میبینی چه بلایی شدی.....

بیرون که میری یه بچه میبینی با خوشحالی میری طرفش و نازش میکنی و میخوای باهاش دوست شی.با هر بچه ای بازی میکنی .قربون دختر خونگرمم بشم من.خیلی دوستت دارم دخترم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 ] [ 17:49 ] [ مهسا ]

  رها جونم تو این یه ماه خیلی بزرگ شدی ...شیرین تر شدی...عسل شدی...مامان بعضی وقتها میخواد بخورتت.چیزای تازه یاد گرفتی...کلمات تازه میگی.هر چی میگم تکرار میکنی..کل کلماتی که میگی اینا هستن...مامان.بابا .مامانچ(مامان جون). باباچ (باباجون). آنا. آتا . دای دای. عمه. آناس(آیسان). سو (آب) . آت (بنداز) .دست . با (پا) . انار . تووش(افتاد) .

به عمو پورنگ میگی امن...عمو پورنگ رو خیلی دوس داری.خیلی بلا شدی.خودتو لوس میکنی.عاشق آب بازی هستی.عصبانی که میشی داد میزنی میگی: ماماااااااااااااااااااااااااااااااان.وقتی میافتی زمین اونجا که افتادی رومیزنی میگی آک.  

خلاصه هر ادایی که دوس داری در میاری. بوس کردن رو یاد گرفتی. میای میری بوسم میکنی.نازم میکنی.صدام میکنی.اون وقت میخوام درسته قورتت بدم.

اینم عکسهای تازه ات

 

اینجا بهت میگفتم پیش پیشی شو اینجوری میکردی

 

 




[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 فروردين 1393 ] [ 19:07 ] [ مهسا ]

دختر نازم امسال دومین سالی بود که من و تو بابا کنار سفره هفت سین نشستیم...مامان جون و بابا جون هم پیشمون بودن.لحظه ی سال تحویل از خدا خواستم همیشه سالم و شاد باشی...همیشه خدا رو بخاطر اینکه دختر شیرینی مثل تو رو بهم داده شکر میکنم.امیدوارم 1000 سال زنده باشی.خیلی دوستت دارم مامانی.

و اما 7 فروردین وقت واکسن 18 ماهگیت بود و چون سرما خورده بودی واکسنتو دیر زدیم...17 فروردین صبح من و تو و بابا و مامان جون رفتیم بهداشت واسه واکسنت...وقتی زدن کلی گریه کردی و بعد که رسیدیم خونه یکم بازی کردی و خوابیدی.وایییییییییی...وقتی 2 ساعت بعد بیدار شدی آنچنان گریه میکردی که منم به گریه انداختی.قربونت برم پات بدجوری درد میکرد.با  اینکه استامینوفن بهت داده بودم . نیم ساعت فقط گریه کردی.و تا 2 اون روز رو اصلا راه نرفتی و همش بغلم بودی.عصر فرداش شروع کردی به راه رفتن البته لنگان لنگان...قربونت برم من خیلی اذیت شدی.تا 3 روز میلنگیدی و مواظب بودی.اخی راحت شدیم از دست این واکسنها.موند واسه 6 سالگی...

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 فروردين 1393 ] [ 18:07 ] [ مهسا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 42
بازدید هفته گذشته : 2
کل بازدید : 117172
امکانات وب

كد موسيقي براي وبلاگ

كد تغيير شكل موس